تبليغاتX
زندگی را زیبا تر کنیم
زندگی را زیبا تر کنیم
زندگی زیباست
http://www.iranianshistoryonthisday.com/photos/0417doa.jpg

خوب شاید همه بگن ایول و این چه تحول عظیمی بود و چه سرمایه گذاری و ولی یکی نبود بگه آیا اینا خودشون ساختن آیا اینا تکنولوژیش رو خودشون درست کردن درسته ما خیلی عقب موندیم ولی خوب به جاش خیلی چیزا رو داریم درسته پیشرفت نکردیم ولی زندگی که اونا میکنن نمیتونن با کشوری مثل آمریکا مخالفت کنن درسته ایران عقب مونده ولی به نظر من و به نظر همه ی تحلیل گران مخالف و موافق باید با همین شیوه راه عوض شه و نذاریم کسی دیگه ایی به سرمون مسلط شه

آیا دبی و یا کلا" جز خوشگذارانی شون چیز دیگه ای زبان زد مردم جهان است ؟
آیا جز پولداریشون چیز دیگه ای زبان زد مردم جهان است؟
مردمی که فکر کردن نمیدونن خودشون نمی تونن فکر کنن و باید کشور های دیگه مثل آمریکا تصمیم بگیرن آیا این خوبه برای یک ملت به نظر من یک توهین بزرگه
از این ها بگذریم آیا تو دبی زن با مرد حقش برابره یا نصف مرد هست تو سریال Touch که سریال آمریکایی هست از این حق زن که نمیتونه پشت ماشین بشینه صحبت میکرد آیا این زیاد جالبه؟
آیا داشتن شهر زیبا اونم با اینکه مردمش جز خوشگذرانی و تلف کردن وقت چیز دیگه نمی دونن خیلی ایول داره واقعا" نمیدونم چرا ماها چند سالی هست که عقلمون تو چشممون شده
آقایی که میگی چه معماری چه عمرانی عرب میفهمید معماری و یا عمران چیه این ایرانی های بودند که اون رو بنا کردند و این معماری اسلامی که میبینید این ایران بود که به اوجش رسوند حتی خطی که با اون قرآن مینوشتند ایرانی ها اونو به اوج رسوندند یکی مثل میر عماد
آیا این عربا یکی شون تو نستن یه دارو یا یه چیزی کشف کنند جز این که با پول بخرند ولی من نه تنها قبل و بعد به ایران افتخار میکنم چون هرچی داره از خودش داره حتی تو روزهایی که کشورهایی مثل انگستان توش دخالت میکردند نذاشت معماری ایران خراب شه و فرهنگ ایرانی از یاد مردم بره ولی آیا عربا فرهنگ دارن ؟ تمدن زیبا و جالبی دارن ؟

بکوشیم کشورمون رو خودمون بسازیم چون هیچ کشوری در عصر حالا دلش به حال کشور دیگه نمی سوزه اگه می سوزه بدون به حال منافعه خودش تو اون کشور میسوزه

زنده باد ایران و ایرانی

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:23 ] [ پوریا ] [ ]
Waterfall In An Eye (Animation)
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:1 ] [ پوریا ] [ ]

عکس های بارانی  Www.Pix98.CoM


سلام وبلاگم
ديگر كسي نمي آيد اينجا همچو كويري كه در آن هيچ مسافري نيست همچو باغي در پاييز كه هيچ رهگذري ندارد نمي دانم چه شد، شدم تنهاي تنها در پساپس لحظه هاي زندگي ام  و من گمشده اي بيش در ميان اين فصل ها و اسير و بازيچه مردماني كه همه را ديدند جز من...
يادم آيد در آن زمان حرف هايم خريداري بسيار داشت اما اكنون حرف هايم در باد هاي بهاري گمشده است گم شد و رفت و من چيزي جز خاطراتي از خود و كساني كه نمي توان آنها را ببينم و بايد فقط ياد كنم لحظه هايي كه در كنارشان بودم فكر نكنيد كه مرده اند نه آن مرا از ديدن خود محروم كردند نمي دانند كه من بيش از آن كه به خودم فكر كنم به آن ها مي انديشم اي كاش ميدانستند اي كاش ...
نمي دانم چرا در اين سن هاي جواني پيري رخنه بر دل و جان من زده است و پرده هاي دلم را يكي پس از ديگري از ميدرد و چيزي جز جسمي جوان براي من نگذاشته است...
سخني در جايي خواندم " تا اميد ها در قلبت زنده است پيري در تو اثر ندارد" 
نمي دانم اما من هنوز اميد دارم اميدي بيشمار براي خود به روزهاي زيبايي كه در انتظار من است به روزهايي كه ديگر زمستان و پاييز همچو بهار برايم زيبا باشند و گل شبدر با لاله سرخ يكي باشد ...
نمي دانم اين تواس كدام گناه من است كه اين گونه بايد عذاب بكشم نمي دانم ...
ياد ندارم كه دلي را شكسته باشم كه اينگونه مردم با پرتاب سنگ دل شيشه اي مرا مي خواهند بشكنند نمي دانم نمي دانم ...
اين روزها ديگر بزايم خنده فقط برچسبي بروي گريه ام شده است ...
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:46 ] [ پوریا ] [ ]

در تاریخ انگستان مردها و پادشاهان بزرگی آمدند و رفتند اما تنها کسی که بیشترین عمر خود را صرف این کشور کرد مردی نبود جز وینستون چرچیل مردی که با تدبیر خود مانع برنده شدن هیتلر شد او در بین سالهای 1940 و 1945 یعنی در طول تاریخ جنگ جهانی دوم نخست وزیر انگلستان بود.


نویسنده و گرد آورنده : پوریا برازنده 

برای مطالعه به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب
[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:57 ] [ پوریا ] [ ]
هميشه در زندگي ام باران را دوست داشته هميشه شب هاي مهتابي را دوست داشته و قطرات باران را همانند اشك ها دوست مي داشتم كه و هر كدام از آن را قسمتي از خودم ميدانم در هر هوا آرزويي دارم و در هر هوا رويايي دارم روياهايي به لطافت دريا و پاكيزگي قطرات آب زيبا همانند گل هاي بهاري 
دوست داشتم در شبهاي مهتابي در مزرعا اي دور روي سكو دراز كشيده باشم و مهتاب را كه لكه هاي زيبايي برروي خود دارد نگاه كنم  و مهتاب با انوار نقره گونه خود صررتم را نوازش دهد و براي من از شب ها شادي و غم خود گويد تا هنگام صحر
و در هواي باراني در كلبه اي كوچك در جنگل كنار آتش از پنجره به باران و جنگل نگاه كنم و گرامافون قديمي آهنگ پيانو پخش كند  و به آهنگ آشناي خوردن باران روي شيشه را لمس كنم و اين آهنگ حجم سكوت مرا در هم ميشكند و صراي ترق ترق آتش كه گرمايش را به من ميدهد ساعت ها به خارات دور نزديك خود باز جلوي پرده چشم هايم را ياد آور باشم زيبا ست زيباتر از هر چيز ديگر .... 
اما من در فشار تنهايي كه بر من وارد ميشود تنهاييم همچو اشك از چشم هايم سوازير ميشود .... گرم و آرام ره گونه هايم را طي و در چين هاي صورت به دام مي افتند و ديگر اشك هايم جلوي قاب خاطرات چشم هايم را گرفته و دستي كه سالها اين تنهايي اشك نما را پاك كرده براي من اشك هايم را از گونه بر ميچيند
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 23:10 ] [ پوریا ] [ ]



اهل كاشانم.

روزگارم بد نیست.

تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی .

مادری دارم ، بهتر از برگ درخت .

دوستانی ، بهتر از آب روان .

 

 

و خدایی كه در این نزدیكی است :

لای این شب بوها ، پای آن كاج بلند.

روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .


(برای خواندن کامل این مطلب به ادامه ی مطلب مراجعه کنید)

 

 



ادامه مطلب
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 22:43 ] [ پوریا ] [ ]

سلام به همه ی خوانندگان محترم

همیشه خاطراتی که از دیر وقت باهام بودن دارن از یادم میرن چیزهایی که زیاد به اونا فکر میکنیم ازیادمون میرن و به اونایی که فکر نمی کنیم نمیرن و گاهی بطور اتفاقی در یاد ما زنده میشن نمی دونم چرا ولی دیگه قیافه خیلی از شخصیت ها رو یادم نمیاد شخصیت هایی که رفتن اونا لطمه بزرگی به زندگی و رونده زندگی من زد و نمی دونم باید چی بگم که چطور میشه جای خالی اونا رو پر کرد ....


ادامه مطلب
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 23:19 ] [ پوریا ] [ ]

سلام به همه

امروز تو خیابون داشتم قدم میزدم مسیر های طولانی برای من پیاده روی خیلی لذت بخش هست برای من به همین دلیل خارج از خستگی اونو در نظر نمی گیرم و فقط راه میرم و به فکر می کنم به هرچیری که دوست دارم و اهمیتی نمی دم امروز داشتم راه میرفتم و دنبال یه سوژه بودم که بهش فکر کنم تا اینکه یه چیزی فهمیدم  من همیشه عادت دارم پشت چراغ قرمز تا اینکه چراغ قرمز نشده از چراغ رد نشم چراغ سبز بود و تا اینکه 17 ثانیه مونده بود یه مرده که با گوشی حرف میزد بدون توجه به ماشین هایی که میومدند از خیابان رد شد نگاهی که مردم


ادامه مطلب
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 0:11 ] [ پوریا ] [ ]

سلام

همیشه نوشتن به من یه حسی غیر قابل وصفی به من میده حسی که هیچ کس نمی تونه باورش رو داشته باشه احساس سبکی و حالا دوباره بعد از چندی اومدم تا خودمو خالی کنم دوباره احساس سبکی کنم نمی دونم گاهی وقتا اینقدر دلم از این دنیا و همه چیز میگیره که دلم نمی خواد اصلا" تو این دنیا باشم دنیایی که هرچه می گذرد پست تر برای من میشود منتظر کسی هستیم همگی ولی نمی دانیم او کسیت شریک زندگیمان است یا خیر از دیری در این فکر بودم که چرا همه از روستا به سمت شهر ها مهاجرت می کنند چرا همه باید یک جای زیبا و دلنشین با آب و هوای عالی را رها کنند و به دنبال آلودگی هوا در این شهر ها بیایند شهرهایی که مردم آن برای بدست آوردن پول دست به هرکاری میزنند دست به هر کاری میزنند تا در این جا دستی بالاتر از دست دیگر باشند و من در این بین برای خودم متاسفم هستم که نمی توانم همانند دیگران چشمان خود را ببندم و به سادگی از کنار آنان عبور کنم بگذرم بی آن که نظری به آن نکنم اما چه می توانم بگویم چه می توانم بگویم به مردمانی که در آن جهل و نادانی ریشه دوانده و دیگر آن آن لوح پاک کودکیشان به لوح سیاهی تبدیل شده است .... اما دیگر من هم باید چشمم را ببندم و خاموش شوم همچو دیگر آتش هایی که نخواستند خاموش شوند اما خاموش شدند .

تن آدمیت شریف است به جان آدمیت

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 0:4 ] [ پوریا ] [ ]
درباره وبلاگ

ای کاش کسی که مارا می خواست واقعا" دوستمان داشت
امکانات وب